تبليغاتX
همیشه - یک روز در موزه شخصی
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده

                           

 

 

نگاهي به مجموعه شعر : از شب قديسان چوبي

سروده جواد جميل اهري

نشر داستان سرا

   

ساختن همواره يكي از دغدغه هاي انسان بوده و هست. شكل دادن ، صورت بخشيدن ، تجسد و در نهايت بر جايگاه خدايان تكيه زدن. شاعري قدم زدن بر اين خواست بي انتهاست. مخصوصا جايي كه با  ورد و آئين در هم مي آميزد، همواره به چيزي فراتر مي انديشد. چيزي فراتر از آنچه گفته شده، خواسته شده وشايد فراتر ازآنچه امكان  مي يابد. انديشيدن به اين امكان در قالب شكل دادن به مجموعه اي از كلمات كه در بر گيرنده جهان بيني ، موسيقي فرم و در نهايت عناصر و مصالح كار شاعرند بدون اتصالي مستقيم به سنت كاربرد اين عناصر، انديشيدن به موضوعي در آنسوي تحقق هر متن است . جايي كه  مولف در آن خود، خواننده امكانات كار خويش است. پس با اين تعاريف، شعر همواره امري فرارونده را تجسد مي بخشد كه از گفته فارغ شده است و اين فراغت را به سكويي براي انديشيدن در مورد خويش بدل خواهد كرد. آيا اين فراغت عرصه تكثر است ؟ يا همواره در خلال هزاران نظر، چشم داشتي برعبور يك نگاه مخصوص هم هست ؟

وقي  سخن از نياز شاعر به انتقال چيزي كاملا نام ناپذير به ميان مي آيد پاي تاويل نيز به دامنه اي به وسعت آگاهي گشوده مي شود. اين نقطه همان جايي است كه شاعر با نشانه گذاري وسعتي بي انتها در آن ، تلاش براي ساختن قلمرو و محيطي آشنا در زبان خويش را به نمايش مي گذارد. پس دايره واژگاني او سازنده همان سرزمين آشنا و يا به عبارتي وطن اوست. جنس تركيب ها و استفاده ازعناصر ذهني ، عيني و نوع كاربست اين تركيبات در شعر او اهميت مي يابد و در نهايت چيزي كه توليد شده محصولي است كه از طرفي  محدود به امكانات خاص زبان شاعر و از طرف ديگر بسته به هنر او در خلق و در نهايت خوانش خواننده اثر است. 

" از شب قديسان چوبي " در يك نگاهي كلي نام مجموعه  اشعاري است كه  نه سوداي پيشنهاد خوانش تازه اي از ابژه شعر را در سر دارند و نه  در پي گسترش خوانش ها و كشف بي پايان  معناهايند. آنها فقط شعرند. بدون هيچ غوغا و طرح پيش داورانه.

حركت كلي مجموعه  درست بر خلاف جهت عدم تعين است. اين اصل (عدم تعيين) كه اولين بار توسط رومن اينگاردن شاگرد هوسرل در جريان تحليل روند شناخت ادبي مورد توجه قرار گرفته  و مطرح شده بود، بر اين فرض كلي استوار است كه بر خلاف جهان واقعي كه اشياء همواره در آن متعين هستند. اشياء و يا باز نمود هاي اثر ادبي نماياننده نقاط يا فضا هاي نامتعين ميان وجوه يا ساحت هاي مختلفند. اين عدم تعين عناصر به اثر ادبي  سيالت داده و به تاويل هاي مختلف امكان بروز و ظهور مي دهند اما  چيزي كه "در شب قديسان چوبي "با آن مواجهيم  نوعي اخلاق غير انتزاعيست نوعي دلالت محوري كه منطقي ثابت را دنبال كرده و مي خواهد سياليت دال ها را به سمت نوعي  هدفمندي كه بيشتر از هر چيز با حسي انساني و نوستالوژيك در هم آميخته پيوند زند. اين پيوند تاويل ها و گمانه ها را از يك وضعيت كور به محيطي شفاف و در دسترس انتقال مي دهد  و بر آيند تمام نيروها  را روي يك نقطه خاص متمركز مي كند. اين محيط نوشتاري را مي توان به خاستگاه اسطوره نيز پيوند داد جايي كه يك دال با شدت بخشي و الصاق روايت متعدد از بسترمتن فاصله گرفته و به گونه اي  بر همان منطق «1» از الگوي «0» و«1» پيشنهاد شده توسط  كريستوا منطبق مي شود. منطق «1» منطق حماسه است. جايي كه اخلاق در كارايده ال سازي دست به آفريدن فاعل هايي مثل عاشق ، شهيد، اهريمن و... با دال هاي خاصي كه در هر زبان تعريف شده اند مي زند. مصدر آفرينش اين نقاط بر جسته را مي توان به عنوان بن واژه هاي زباني مورد برسي قرار داد. براي مثال گروهي از صفات خاص مي تواند در يك دال مثل عشق،‌انسان ،‌شهيد و ... گرد هم آيند . حذف اين دال ها به سمت تعريف دوباره آنها،  همواره به روايت و توصيف خواهد انجاميد كه به گونه اي در سخت و قابل لمس كردن محتواي اين دال ها  موثر افتاده و آنها را همچون تابلويي از صفات و جزييات در پيش چشم خواهد گذاشت. بديهي است كه هر نوع اشاره دوباره به يك تصوير، ناگزير از نوعي بر جسته سازي و به زبان ديگر شدت بخشي است كه آن بخش را به عنوان عنصري قابل مشاهده بر مي گزيند . پس نوعي گزينش ناخود اگاه در كار  شكل دادن به روايت هاي گسسته پيرامون يك هسته و يا بهتر است بگويم يك ايدال اخلاقي - حسي - حماسي است.

ترجمه اين  روند به كار كرد ها و ساختار هاي سنتي شعر فارسي نيز مي تواند چيزي نزديك به مقايسه دو سبك عراقي و هندي را در بر گيرد. در سبك هندي نيز ما با همين ساختار در تك تك ابيات مواجهيم كه  در كار سخت ، قابل لمس و شفاف سازي در محدود كردن دامنه تفسير هاي مفاهيم بسيار انتزاعي ،عرفانيد.

ساخت بيشتر گزاره ها در پيوند عناصر عيني ذهني به شكلي در كل اثر يك دست است و مي توان به صورت كلي با تحليل يك گزاره، به نتايج مشابهي در كل اثر رسيد . براي مثال در بندي مثل «با شما در زخمم راه مي رم» توامان با چند موضوع به هم پيوسته مواجيهم. براي مثالي از همان روند انجماد و سخت شدگي كه در بالا اشاره شد مي توان به  رابطه  وضعيتي مثل "درد" رابطه آن با "زخم"  اشاره كرد . مي بينيم كه زخم تجسد و به شكلي شكل يافتگي يك درد است كه ما و شاعر به طي طريق در آن دعوت شده ايم . گويي شاعر خود نيز از گفته خويش فارغ شده و با ما در مسيري كاملا حسي در مكاشفه است . يا براي نمونه ديگر  در جايي مي خوانيم :

« در خواب تنديس ها  زيسته شديم

بادلي باراني

كه سوگوار  از مرگ آسمان مي گريست »

تعبيري مثل خواب تنديس ها، درست همان نقطه انجماد مورد اشاره را به نمايش مي گذارد. همان جايي كه صرفا با الصاق  دلي باراني رنگ مي گيرد ودر ضرب سوگوارانه، وارد جهاني  ذهني ما مي شود.

گذشته از اينها " از شب قديسان چوبي" با 66 شعر تقريبا يك قد كه در خود جاي داده،  صراحتا به  شيفتگي شاعر اين اشعار به برش هاي تصويري و استفاده از عناصر كاملا شخصي به عنوان دايره اي از واژه گان اهلي شهادت مي دهد. اين نكته بر اين  برامر دلالت دارد كه او از جريان هاي شعري امروز و ديروز، به كنج شخصي عناصر تقريبا ثابت و دست آموز خويش دل خوش ساخته است. عينيت در اين اشعار چيزي بيشتر از دلالت يك به يك اند كه بيشتر بر يك نوستالو‍ژي و امري كاملا حسي دلالت دارند و تمايل به شدت بخشي،  شاعر را وادار به كشف ظرفيت هاي  خاصي  كرده كه اغلب در بستر خواب آلود كلمات، همچون " كشيدن يك ماشه"، قلب يك تصوير تكان دهنده را هدف گرفته اند. 

اين جا

جايي است

كه مي توانم

اندوهت را در كنارم بنشانم

 نگاهم را

از آن شاخه غريب بياويزم

در سپيده دمي كه نمي رسد

حلقه را

          بيا ويزم

 اين جا

 جايي است

كه سنگي خرد را

بر سنگي خواهي كوفت.(ص57)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:1  توسط فرهاد اکبرزاده  |