تبليغاتX
همیشه - هک
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده

                                                   

                                            

ياداشتي بر: ياد آوري Memento                              

به كار گرداني: كريستوفر نولان

 

  آيا مشخصاتي كه در شناسنامه دارم تمام اطلاعات مربوط به من را در خود دارند يا مي توان با دستكاري اين اطلاعات حقيقت من را تغيير داد. رمزگان DNI يا كد ملي؟ كارت عضويت در يك كتاب خانه يا نام كوچك وصميمي شده ؟ كدام يك به حقيقت من نزديكترند ؟

" Memento" بيشتر از آنكه به بحراني در حافظه يك مرد انتقام جو محدود شود روي يك مفهوم آلتوسري (1918-1990) انگشت مي گذارد. مفهوم استيضاح *(Interpellation) يا به بيان ساده تر " مورد خطاب قرار گرفته  شدن".

انسان با ناميده شدن به شبكه اي از دلالت ها يا به عبارت لاكاني آن نظم نمادين تبعيد مي شود كه رهايي  از آن تا ابد امكان ناپذير است. در اين ميان " من كيستم؟ " سئوالي ست كه همواره بايد توسط ديگري جواب داده شود. خطاب تيغ دو لبي است كه هم مسبب هويت يابي ست وهم هويت زدايي.

قهرمان ياد آوري در يك سراشيبي قرار گرفته است . هر چه مدارك مبتني بر وجود و حضور او بيشتر مي شوند او بيشتر گم شده و بيشتر خود را در محاصره فاكت ها و نشانه ها مي يابد.

كاركرد حافظه و به قولي باز خواني زندگي از آخر به اول موجب فروپاشي زمان مي شود ولي فيلم قصد دارد با زمان مواجه شود وتوالي روي دادها و پيوسته گي ها را به توهم درك تدريجي ديدن زمان بيا فزايد.  چيزي كه هست ما با نشانه هاي پراكنده به مثابه فضا هاي متفاوت حسي مواجهيم كه پرده به پرده به اجراي  نقش خود مشغولند. نماهايي كه به تست هاي روانشناسي شباهت دارند مخصوصا در آن قسمت كه درد بايد به كمك  به خاطر سپاري يك تصوير يا شكل هندسي بيايد بر اين واقعيت علمي استوار بود كه فرايند به خاطر سپردن به ميزان ترشح آدرنالين در لحظه ي خاص دلالت دارد تا استنادي زماني بر اساس توالي.( تاريخ بيشتر به واسطه بر جسته شدن قهرمانان وخون ريزانش علامت گذاري شده تا هر چيز ديگري) و همين تفاوت اصلي حافظه ماشيني و حافظه انساني ست. ما مي توانيم تصويري گنگ در كودكي را بدون به خاطر آوردن زنجيره پيوستاري آن مانند سكانس خاص كه بر حسي خاص (ترس ، اضطراب ، شادي و الي آخر) استوار بوده به ياد آوريم و همين توانايي در به خاطر آوردن لحظات به صورت فضا ي حسي ، قهرمان قصه را در وضعيتي قرار مي دهد كه با فرافكني داستان سامي و ارتباط او با همسرش، مرگ همسر خود را همپوشاني كرده و به گونه اي آب بر وجدان معذب خويش بريزد. البته اطلاعات كاذب در مورد سامي و اين كه او تنها بوده و اصلا همسري نداشته توسط تدي درست در لحظه اي كه با شيطنت دو لنگه كفش را با هم جفت مي كند گفته مي شود و تعادل لئونارد را بيشتر و بيشتر بر هم مي زند. ما با دو گونه تفسير در اين مورد مواجهيم. خيانت نشانه ها به واقعيت يا كنار زدن واقعيت و رونويسي اش در دست نشانه ها،( ايدئولوژي يا نظام وانمودها )

بياييد وقت خود را با پروراند ن يك اصطلاح هدر دهيم و به روشي خاص كه به شكل استادانه اي در فيلم به اجرا در آمده سرو شكل منطقي و قابل پيگري بدهيم اصطلاح- سوزن كاري- را به ياد داشته باشيد. و با اين توضيحات ازان دور شويد . در باور هگل كلمه قاتل چيز است ؛ اين حكم كلي بر اين اساس استوار است كه ما با ناميدن چيز را به يك غايب تبديل مي كنيم و اين چيز غايب همواره هماني نيست كه درواقعيت بوده است .بلكه آن چيز ، همچون نشانه اي در سيستمي كلي وفراگير از نشانه ها  حل شده و رابطه خاص خود با ما را با يك رابطه كلي وعام  تعويض كرده است . براي مثال فرض كنيد كه ما براي به ياد اوردن خطا يا هر چيز ديگر به سرعت توبيخ يا نيشگوني را به ياد بياوريم كه از بابت اين اقدام به كرات نسيبمان شده است در اين شرايط نيشگون يا همان سوزن كاري مورد اشاره چيزي بيشتر از نام آن خطا يا حتي خود آن خطاست. اين نشانه كه با درد همراه شده و درد حس مازادي است كه در رابطه ما با آن موضوع حافظه مان را مورد خطاب قرار مي دهد. در ياد آوري هم با همين رويه مواجهيم.  

اوبراي يادآوري  و زنده نگه داشتن دوست داشتني وهدف سازترين تصوير به همسر خود و مرگ او فكر ميكند او با اين كار هدف و احساس آرامش را به دست مي آورد و با تلقين  مداوم وتكرار بيش از حد آن سعي در نوعي علامت گذاري شرطي شده دارد.هدف براي او از اين جهت حياتي ست كه از سرگرداني اش مي كاهد  در اين شرايط بيننده هم وضعي بهتر از خود كاراكتر ندارد او هم با داستاني تكه تكه شده درست در خلاف جهت مواجه است و تنها راه ارتباط بين تصاوير را در نوعي روش سوزن كاري مي يابد .براي توضيح بيشتر اين روش بايد بگويم كه در هر صحنه عناصر برجسته اي وجود دارند كه در سكانس هاي قبل يا بعد تكرار مي شوند و نوعي حس خاطره داشتن با آن بخش را تداعي مي كنند اين عناصر معمولا جزيي مثل يك تبخال درشت به سرعت حافظه را سوزن كاري كرده و ناخوداگاه  جستجوي دوباره خود را طلب مي كنند.

او رفته رفته از كلمات به سمت تصاوير مي گريزد و امكان تاويل و گسترده گي معنا را با قطعيت خطر ناكي جايگزين مي كند. او به شدت از آلترناتيو ها alternative ( فرامين قاطع ولازم الاجرا) به سمت alter ego (منِِِ ديگر)، alter (دگرگون شدن) و در نهايت alterity (دگربودگي) رانده مي شود

دريكي از قابل توجه ترين بخش ها در" ياد آوري " به شكل نمادين وچالش برانگيزي به همين روند استحاله اي و پيوند سوژه و ابژه پرداخته مي شود؛ او با خالكوبي عقايد و خواست هايش (ذهنيت ياsubjectivity) را به شي اي قابل مشاهده و خوانش (عينيتobjective) بدل مي كند و با همين فرايند تمام سازو كارهاي روانكاوي كه بر اساس آن اميال و ايده ها از تاريكي ناخود آگاه خارج شده و مورد خوانش روانكاو قرار مي گيرند را به چالش وا مي دارد. فكر مي كنم براي اولين بار حدود سي سال پيش بود كه ژيل دلوز فيلسوف فرانسوي با طرح همين مسئاله يعني هويت زدايي انسان معاصر توسط  روانكاوي ،‌ روانكاوي رسمي را مورد پرسش (استيضاح) قرار داده بود. ايده او براين حقيقت استوار بود  كه ماركسيسم وروانكاوي  را به گونه اي واقعي تشكيل دهندگان بروكراسي هاي بنيادين مي دانست و بر اين باور بود كه اين دو گونه آگاهي انسان مدرن از در دو حوزه خصوصي و اجتماعي مورد محاصره ، خوانش و رمز گذاري خود  قرار داده اند و او را از هويت وفرديت خويش خالي كرده اند.

قهرمان "ياد آوري" در معرض سوء استفاده و بهره كشي هاي مادي و احساسي است. او مدام از خود مي پرسد (where am I?) و اين سئوالي به شدت اضطراب آور است. ولادمير نابوكوف در تحليل داستان مسخ فرانتس كافكا كه در آن يك بازارياب دائما" مجبور به سفر، تبديل به يك سوسك بزرگ مي شود به لحظه اي اشاره مي كند كه در آن گرگور سامسا از خواب بيدار شده و از خود مي پرسد كه كجاست؟ و اين سئوال يكي از وجودي ترين سئوالاتي ست كه مي توان در باره خود و هستي به آن انديشيد و با اين انديشيدن به فلسفه هايديگر در مورد مفهوم dasein(وجود حاضر؛هستي آن جايي) نزديك شد. شايد بايد پرسيد لزوم اشاره به نام چند فيلسوف ونظريه پرداز در اين متن براي چيست؟ و در جواب به يك اصطلاح انديشيد « سوزن كاري »  

 

 

 

 

پي نوشت ها

*. در برخي از نظريه هاي اجتماعي ، اين مفهوم معرف فرايندي است كه طي آن افراد دركي از هويت خود را پيدا مي كنند. در نظريه آلتوسر"خطاب" مكانيسمي است كه سوژه ها را به شيوه اي توليد مي كند كه آنها وجود خود را بر اساس ايدولوژي مسلط جامعه اي كه در آن به سر مي برند تصديق مي كنند. به عقيده آلتوسر ايده "خطاب" مبين اين نكته است كه سوژه ها از قبل  محصول ايدئولوژي هايند، و به اين ترتيب اين نظريه ايده آليستي كه ذهنيت يا سوبژكتيويته امري اولي و خود بنياد است را باطل مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:6  توسط فرهاد اکبرزاده  |