تبليغاتX
همیشه
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده
                         

نگاهي به : زمستان است

اثر رفيع پيتز

 

   نيازي به چشم مسلح نيست تا هدف قرار گرفتن وحدت ريشه اي مفاهيمي  چون اجتماعcommunity))، كمونيسم(communism)،ارتباط(communication)و اشتراك(communion) را در"زمستان است" سومين ساخته رفيع پيتز رصد  كنيم. يك خانه دور افتاده،مردماني كه در بر قراري ارتباط مشكل دارند وبرجسته شدن تنها اجتماع مورد اشاره در فيلم يعني اجتماع كارگران به خوبي از عهده برقراري اين رابطه با زير متن خود بر مي آيد .كارگردان"زمستان است" با دست مايه قراردادن داستان "سفر" محمود دولت آبادي و درك عميق از نگاه ناتوراليسمي نويسنده  توانسته به راحتي و بدون تكلف در به زبان آوردن و چالش كشيدن اين مفاهيم كليدي موفق عمل كند .

"زمستان است" جهان سرد و يخ زده اي را به تصوير مي كشد و سعي دارد اين وضعيت آخرزماني (apocalypse) را در كالبد جدالي از سنت و مدرنيسم بگنجاند . اهداف كارگردان از بازخواني مفاهيم مطرح بيشتر از آنكه به تقديم نامه اي صرف به شعري آشنا فروكاسته  يا در چهار چوب هاي رام تطبيق ادبيات داستاني و سينما آرام گيرد به صف آرايي خاصي از(جنس تراژيكش) نزديك شده كه سوگ نامه انسان تنها ، بي گفتگو  و محصور را جان مي بخشيده اند.

چند نكته قابل تامل در فيلم مطرح است كه مي شود سر فصل وار به آن اشاره كرد. نكاتي كه يا از واقعيت اجتماعي آب مي خورند يا  نگاه سوسياليستي عصر نويسنده را شدت بخشيده اند شايد پرداختن به يك گره زباني براي شروع راهگشا باشد.

هيچ چيز بيشتر از اين كه در زبان فارسي "مرد" به سرعت تبديل به "مردم" مي شود گوياي  اجتماعي پدر سالارانه نيست اجتماعي كه فقط مردان در آن مي توانند سوژه هاي اجتماع (مردمان) فرض شوند و همين موضوع  در"زمستان است"  به شكل تكان دهنده اي مورد توجه قرار گرفته است. خاتون(در قصه سفر) يا همان زن مورد اشاره در فيلم كه فكر مي كنم يا اسم نداشت يا از فرط بي توجهي و مورد خطاب قرار نگرفتن به صورت بخشي از يك لوكيشن در آمده بود كه وظيفه بر قراري تعادل را برعهده داشت كسي ست كه يا كار مي كند يا مي گريد يا مي گريزد و يا در انتظاري كشنده دندان به هم مي سايد و تنها كاري كه نمي كند يا حداقل  به ندرت، حرف زدن و گفتگوست. شوهر اولش تنها به اقتضاء و مصلحتي كه خود تشخيص داده به خارج از كشور رفته و نوار نا كامي ها را به شعاع دايره بزرگتري پيوند مي دهد و در نهايت نا اميد از باز گشت به خانه، خود را بدون آنكه بخواهد بداند كه آيا پذيرفته خواهد شد يا نه ؟ به زير قطار مي اندازد. او خود تشخيص مي دهد تصميم مي گيرد،‌اشتباه مي كند و كيفر مي دهد و اين فرجام نيز با دور گرفتن همان مونولوگ خودكامه پاياني جز اين نمي بايست مي يافت.

از طرف ديگرمرد جوان كه معلوم نيست از كجا آمده و به كجا خواهد رفت بي دليل و شايد به همين دليل يعني بلاتكليفي اش با اتوبوس وارد قصه شده به خاتون نزديك مي شود و زماني را با پر كردن وشايد بهتر است بگوييم  بخيه زدن خلاء زندگيش مي گذراند او نيز با آشفته شدن شرايط كاري كه انگار تمام گره هاي داستان با همين دست بسته شده بر مي آشوبد و در نهايت درست مثل مختار مرد اول قصه تصميم به سفر مي گيرد. خطوط موازي دو مرد كه هرگز يكديگر را قطع نمي كنند از همين نقطه شكل مي بندد و با خود كشي مختار با خلل ، تاخير و ترديد مواجه مي شود. لحظه كاملا تراژيك بر خورد اين دو مرد در  قهوه خانه هم مثل اغلب بر خورد ها و تلاقي ها بي گفتگو سپري مي شود.

نماهاي زيادي صرف نشان دادن كار كردن زن در يكي از شركت هاي معروف پوشاك مي شود  تا به ما تماشاگر ناباور بفهماند كه هميشه در نظام بازار (سرمايه) در نسبتي نابرابر كار كارگر همواره پايين تر از كالا قرار مي گيرد اين نماها به صحنه اي كه زن ناتوان از خريد يك دست لباس دست دوم براي كودك خود است سنجاق مي شوند وما را با اين سئوال كه آيا اين  فاكت انتقادي به يكي از اصلي ترين مولفه انتقادي ماركسيم اشاره ندارد رها ميكند؟  تلاقي ها خيلي پر رنگ وچشمگير و در جاهايي چشم نوازند  مثلا تقلاقي سفيدي برف در برابر سياهي عميق قير كه بر پشت بامي  از پيش فرو ريخته  وصله مي شود. ارتباط بين عناصر فيلم نيز ارتباط هاي جالبي ست ما با چند دسته رابطه روبروييم .كار فرما و كارگر. كارگرو كارگر(رفيق)، زن وشوهر و مزاحم و زن كه بعد ها بعد از تبديل شدن به زن و شوهر از جاذبه اوليه خالي شده رو به بي رنگي مي گذارد. تنها در رابطه كار گر و كارگر ما با گفتگويي شكسته بسته (البته از سر دردي مشترك) مواجهيم و در بقيه موارد چنين به نظر نمي رسد.

 رفيع پيتز با داشتن دو فيلم بلند ديگر در كارنامه خود نشان داده كه به معيار هاي گيشه و مخاطب گسترده توجه چنداني ندارد و از طرف ديگر تا دلتان بخواهد عاشق  لوكيشن ها و طراحي هاي دشواراست(شايد به دليل داشتن يك طراح خبره در نزديكي) كه اين  نيز به خود ي خود بر انتخاب قصه هايش تاثير گذاشته است. استفاده تزييني از صداي شجريان و تاكيد زياد بر همخواني تصاوير و مفاهيم نيز از آن دست شيرين كاري هاي آزار دهنده است كه به عدم اعتماد به نفس در الصاق پيرايه ها مشرعيت بخش اشاره دارد.

در هر حال نگاه توريستي به ظرفيت ها بصري ،‌اجتماعي و خاص ايراني همواره براي چشمهاي عادت زده تماشاگران  خودي  غريب تر از آن است كه  شك شدن آنها ممانعت كند از طرفي اين سئوال كه آيا مي توان" زمستان است" را با مواجهه عميق به لايه هاي زيرين اجتماع يك مستند اجتماعي به شمار آورد براي من حداقل پاسخ نيافته باقي مانده است. چيزي كه هست رفيع پيتز با داستان سفر همان كاري را كرده كه دولت آبادي با واقعيت اجتماعي ، و درست در همين نقطه است كه مي توان به نتايجي مشابه(ايدئولو‍ژيك) از خلال يك قصه واحد دست يافت . از طرف ديگر نبايد از نظر دور داشت كه گفتن هميشه به امكانات رسانه يا مديوم محدود است. به اين كه در چه عصري از هنرمند چه خواسته مي شود و الي آخر...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:22  توسط فرهاد اکبرزاده  |