تبليغاتX
همیشه
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده

یاداشتی بر  "یک بوس کوچولو"              

                                                           

به کارگردانی بهمن فرمان آرا

فرهاد اکبرزاده

  

  روشنگری همواره محصل شرایط تقابلی بوده است. محصول فکر کردن به مرز میان سیاه و سپید، غریبه و خودی، تلخ و شیرین، گذشته و حال و در نهایت مرگ و زندگی.

تمیز دادن، حصار کشیدن، روشن کردن و بی نهایت افعال حدگذار. روشنگری ناگزیر به توضیح و تبیین است، ناگزیر به حد گذاری؛ و این مسئله باعث می شود تا همه چیز به بیرون رانده شود. مرگ بیرون ازمرگ، نقد بیرون، کنش اجتماعی و دست بردن در چشم اندازی که همواره دلخواه نیست ( وضعیت انتقادی)

کلیشه ی فرتوت نویسنده ای که به مرگ خود می اندیشد امکان بازکردن درهای تابوتی را به دنیای متن می دهد که همچون نمونه ای کوچک ( دنیای صغیر) در تزریق شرایط آزمایشگاهی به جهان متن موثر است.

نبش قبر بیش و پیش از آنکه به نفوذ در دنیای مردگان دلالت کند چیزی است در ارتباط با ترس و آگاهی در دنیای زندگان. به همان شکل که وسواسهای انتخاب و خرید ترمه و تابوت به صورتی تمام و کمال به معیارهای فرهنگی و زیبائی شناختی و در یک کلام اینجا و این زمانی دلالت می کنند.

در این شرایط نارضایتی درونی از خویش که به تنفر از دیگران انجامیده زائیده ی ادبیاتی است که افراد در آن به دوست و دشمن، رفته و مانده، معترض و خاموش تبدیل می شوند. نارضایتی تعمیم یافته ی از کلیاتی غیر قابل بحث است که به سبب قرار گرفتن در یک مدار بسته و فرارفتن از حدود بحث گریخته اند.

تاکید بر این که سینما همواره عرصه ی بازخوانی نشانه های فرهنگی است که از پیرامون زیست های منفرد و جمعی رصد شده اند می تواند مروری باشد بر این دانسته ها که این نشانه ها در شکل جمعی قابلیت بازخوانی به صورتی کاملا شخصی را دارند و در مقابل نشانه های شخصی نیز می توانند شمول و گسترشی عام یابند. چیزی که آزاردهنده است مصرف نشانه ها در عرصه ایست که قابلیت بازخوانی، تبدیل، جدل و گفتگو با وضعیت دیگر را ندارند و در مداری از تکرار در ضرب تاریکی ها درجا می زنند.

هوشنگ گلشیری در دیالوگی از "آینه های دردار" با نگاهی ریز بینانه به وضعیت ایرانیان خارج از کشور اشاره دارد به این مضمون که مهم نیست این افراد به کجای دنیا بروند آنها همواره در روستایی که با خود از ایران  برده اند زندگی می کنند. این گفته ی گلشیری بیشتر از آنکه محدود به شرایط زیستی مهاجران ایرانی باشد بر یک عدم تطابق تاکید می کند که به جنس فرهنگ و تفکر این افراد دلالت دارد.

این موضوع که به نگاه فرادستانه روشنفکر ایرانی به تاریخ، طبقات زیرین، جامعه و حتی خود نیز قابل تسریست بیشتر از هر چیز به مونولوگی در یک مدار بسته می ماند. البته نگارنده نوشتن با دوربین را خوانده است و به دیالوگ پنهان فیلم با متن کتاب واقف است

"یک بوس کوچولو" در فقدان نوستالژی روشنفکری می سوزد و اگر بپذیریم که نوستالژی خود مبتنی بر تحمل نوعی فقدان در حال است به این سوال خواهیم رسید که چیزی که اصلا نبوده چطور توانسته  نوستالژی خود را تولید کند؟

وفور اطلاعات دایره المعارفی، گوشزدهای کاتالوگی در برخوردی توریستی با اقلیم و مفاهیم فرهنگی از برج عاج کافه ها و آپارتمانهای متروک ( کمی به ماهیت بسته ی گفتگو در پاتوق ها فکر کنید)چیزی است که این توهم را در قالب نوعی فیگور روشنفکر ایرانی امکان داده است.

شاید گفتن این نکته در آخر هم بد نباشد که این متن نمی تواند از سیستم بلاغی خود فاصله گرفته و به گونه ای مصداقی با متن فیلم برخورد کند و شاید این موضوع برمی گردد به همان اجبار سیستم نوشتاری اختیار شده در متن. به همان شکل که روشنگری تقابلی "یک بوس کوچولو" و کارگردانش را رها نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 14:37  توسط فرهاد اکبرزاده  |