نگاهى به: مالون مى ميرد
اثر ساموئل بكت
فرهاد اكبرزاده
«در حقيقت، براى انس گرفتن با مرگ، به نظر من، تنها بايد با آن همجوار شد. اين حاصل
بررسى من است نه تعليم من: و درسى براى من است نه براى ديگران.»
مونتنى. تتبعات
نوشتن درباره مرگ به شكلى مبهم ولى بى واسطه نوشتن درباره خود است. قرار دادن نقطه اى در پايان و پركردن خلايى از احتمالات كه تاريكى هاى ناخودآگاه را به عرصه اى قابل رويت ارتقا مى دهند. نويسنده در اين مقام يك خود ويرانگر است كه با تفتيش و تعقيب امكانات حضورش آرزو را در جامه مرگ به نمايش مى گذارد. چرا كه به قولى اساس كل هنر، برمبناى فقدان امر استثنايى است و اثر هنرى به فقدان چيزى مى پردازد كه ما به آن، با تهديد بسيار و روشنايى تازه اى نزديك مى شويم.
پرسش اساسى در اين ميان پرسشى تابع حالت است حالتى كه از تجلى امر وجودى از افكنده شدن من در ميدان «داده ها» تجربه شده، زاده مى شود. براى مثال ما نمى توانيم هرگاه كه اراده مى كنيم عشق بورزيم بلكه مى توانيم به رفتارهاى خود به اين عنوان كه به تسخيرشان درآمده ايم بينديشيم و اين موضوع ما را در برابر ديگران آسيب پذير مى گرداند.
مرگ نويسنده قبل از آنكه جنبه اى زيستى به خود بگيرد به انهدام «من»اى دلالت مى كند كه در برخورد با انديشه اى در برابر همين آسيب پذيرى سامان يافته است. نويسنده با قرار دادن من خود در معرض خوانش و تجربه مدام تصوير شركت در مراسم خاكسپارى خويش است؛ تصويرى كه به شكلى در معرض مستقيم برخورد سه قطب من، مرگ و ديگرى سامان يافته است. مرگ من نويسنده را در معرض احتمالات رها مى كند؛ چرا كه پرسش از مرگ پرسش از تاريكى است. احضار چه خواهد شدها (موقعيت)؟ با من چه مى كنندها (برخورد)؟ و...
همان طور كه مى بينيم توضيح اين امر تابع به چالش كشيدن موقعيتى وجودى و به شكلى كلى است و ترجيحاً براى گريز از اين وضعيت و برخورد مستقيم تر با متن مالوم مى ميرد. بيشتر از هر چيز مى خواهم توجه مان را معطوف به كاركرد (شغل) يك حرف اضافه در زبان كنيم. بله يك حرف اضافه.
«يا» آغازگاه شرك آميز ترديد در مطلقيت است. سياه چاله اى از هستى پارادوكسيكال نهاد در زبان. «يا» فراسوى نيك و بد؛ نقطه ثقل ترازوى اخلاقى است. «يا» اراده پنهان قدرت در نمايش چندگانگى است. «يا» گودالى براى محو و جابه جايى شباهت هاى ايده است (اشاره به عدم تشخيص در بوف كور. عمو يا پدر؟) بله بودن يا نبودن؟ بحث در اين نيست. «يا» نه بودن است نه نبودن. نه مرگ است نه زندگى. «يا» امكان تصور هستى متناقض در نمايش زبانى است. منطق «يا» قبل از اينكه به پيشنهاد گزينش بينجامد به ترديد دامن مى زند؛ ترديدى كه مى تواند حتى قطعيت نقطه اى در پايان را نيز در برگيرد. «بالاخره، به رغم همه چيز به زودى، بى سروصدا مى ميرم. شايد ماه ديگر. يا ماه آوريل است يا ماه مه»(۵)
سلين در جايى از سفر به انتهاى شب مى نويسد: «وقتى كسى قوه تخيل نداشته باشد، مردن برايش مهم نيست، اما وقتى داشته باشد ثقيل است.» شايد در اينجا تخيل مورد اشاره سلين را بتوان به ابزارى براى آزادى در گزينش ترجمه كرد و اين سئوال را همزمان پيش كشيد كه آزادى در گزينش از چه رو ثقيل است؟ يا به قول مونتنى چگونه مى توان توضيح داد كه: ترس از مرگ بى آنكه آنچه در قوه داشت به فعل درآورده است. آيا تخيل چيزى جز شدت بخشى و گسترش احتمالات و در نهايت عدم قطعيت به بار مى آورد؟ احتمالاتى كه در سايه مقتدر هستى زيست شده جان گرفته اند؟ «به هر شكل ديگر سئوالى نمى كنم. اين اتاق در يك بيمارستان يا در يك تيمارستان نيست؛ مى توانم احساسش كنم. در ساعات مختلف روز و شب گوش ايستاده ام و هيچ چيز مشكوك يا غيرعادى نشنيده ام، اما هميشه صداهاى آرام مردم آزاد را شنيده ام، بيدار مى شوند، دراز مى كشند، غذا آماده مى كنند، رفت وآمد مى كنند، مى گريند و مى خندند، يا هيچ كارى نمى كنند هيچ صدايى ندارند.»(۱۱)
ضرب تضادها (يا) اين امكان را به بار مى آورد تا راوى يك جا روى يك تخت بخوابد و همزمان به همه جا سفر كند، همه چيز را تجربه كند و از قرار گرفتن در ميان لذت ها و ترس ها، اميدها و ياس ها فراتر رفته به هستى خويش بينديشد «همه چيز آماده است، به جز من. اگر جرات گفتنش را داشته باشم مى گويم من در مرگ متولد مى شوم.»(۱۸۹)
اين «من» مورد اشاره «من»اى تابع آزادى در گزينش و عدم قطعيت است. تابع فاصله گرفتن از امر واقع؛ و چنان كه مى دانيم فاصله گرفتن از واقع گرايى به صورتى ناسازه وار «دربارگى» متن را افزايش خواهد داد. و اين افزايش «دربارگى» در مالون مى ميرد به خودى خود تا تخريب تمايزات و انهدام مرزهاى هستى شناسانه به پيش رانده شده است و مى توان گفت همين دربارگى نيز به گونه اى دچار موضوع مرگ شده است.
بکت با دامن زدن به نوعی اَُتیسم(autisme) (بیمارستان زدگی) در مالون می میرد به طرح نمایشی که در روانشناسی به اعراض از چهره مسوم است دامن می زند. به خروج از مهراکین مادرانه ای که از عدم اعتماد به وحدانیت واحد یعنی به حضور مستمر مادر به عنوان علامت واحده ناشی شده اندیشده وبا نگاهی تهی به انهدام هدف مندی در پاسخ به نام مقتدر پدر(قانون) پرداخته است.
پی نوشت ها
* شاخص اصلی اُتیسم(autisme) این است که کودک در عالمی «مداربسته» خود را زندانی کرده هرگونه ارتباطی را برای خود با عالم خارج غیر ممکن می کند . این زندان فاقد محتوا بوده و عالمی است تهی . زیرا که واجد تجهیزات دفاعی عظیمی در مقابل تهاجم خارجیست در حالی که در« محوطه داخلی » خود فضایی تهی بیش نیست .
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 11:45  توسط فرهاد اکبرزاده
|