تبليغاتX
همیشه
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده
نگاهى به آمريكا وجود ندارد
 پتر بيكسل                                               
 
فرهاد اكبرزاده
مى گويند آن زن (مادام شلزينگر) را جداً دوست داشتم؟ نخير، صحت ندارد، دوست نداشتم. تنها وقتى كه برايش نامه مى نوشتم، با آن ظرفيتى كه براى ايجاد احساس در خودم توسط قلم دارم؛ تنها آن وقت بود كه موضوع را جدى مى گرفتم، تنها وقتى كه مى نوشتم. «گوستاو فلوبر»
خودآگاهى در نوشتن داستان و به خصوص داستان كوتاه به خاطر مجال اندكش حائز اهميت زيادى در شكل گيرى اثرى موفق است. اين كه نويسنده بداند كدام كلمه او را به سمت كدام لحن، كدام فضا يا كدام موقعيت زبانى سوق خواهد داد. اينكه بدانيم توصيف مردى كه از در وارد خانه اى مى شود با آنكه قصد ورود از لوله بخارى را دارد چه تفاوت هايى در ميزان توصيفات و چه تاثيراتى در روند شكل دادن به فضاى كلى داستان خواهد گذاشت. اين از آن دست حساسيت هايى است كه بستگى تمام و كمال به نوعى خودآگاهى در كشف ظرايف و استفاده از موقعيت هاى ويژه روايى و زبانى دارد. داستان هاى پتربيكسل نمونه هاى منحصر به فردى از پاسخ به اين حساسيت زبانى است. بيكسل از آن دست نويسندگانى كه مدت ها زمان صرف فكر كردن به طرح و پيرنگ قصه خود مى كنند، نيست و نوشتن را در روند خلاق و فى البداهه به اينگونه بهره كشى از زبان به عنوان انتقال دهنده طرحى پيش انديشيده ترجيح مى دهد. او به عنوان نويسنده مى داند كه گل كردن اولين واژه ها بر روى كاغذ يعنى فلشى به سمت امكانات معينى از روايت گرى و به همان اندازه حركت در هزارتوهاى روايى كه بر اهميت گزينش يا رد نويسنده و يا نحوه استفاده نويسنده از اين فضاها بستگى خواهند داشت. بيكسل يك مينياتوريست در عرصه برخورد با كلمات است. او مى داند كه هر واژه تاريخ و توانايى هاى پنهانى در خود دارد كه تنها در لحظاتى از برخوردها و موقعيت ها از آن پرده بر مى دارد و هوشيارى هنرمندانه اى مى بايد آن را در تاروپود متن كشف و به امكانى در خدمت  آن تبديل كند. اين شهود بالاى زبانى باعث مى شود تا نويسنده خود از دانش مستتر در كلمات بهره گيرد و از آنچه نوشته يا به قول خودش از آ نچه «زبان مى دانسته» بياموزد. در اين شرايط پيش انديشى و داشتن طرحى جامد و مشخص همچون
سركوبى بر اين فرايند خلاقه قلمداد خواهد شد. در اين شرايط نويسنده در هر لحظه از برخوردش با كلمات در حال تجربه و يافتن فضاهاى روايى و امكانات حاصل از تصادفات و كشف ظرفيت ها است. شايد سئوال پيش بيايد كه واقعيت در كجاى اين كشف و شهود قرار دارد؟ او به اين سئوال در پيش گفتارى با عنوان: داستان بايد روى كاغذ اتفاق بيفتد؛ كه چكيده اى از نظرات و نحوه برخورد او با روايت و زبان است اين طور پاسخ مى دهد: «من نه به واقعيت، بلكه به رابطه اى كه با آن برقرار مى شود توجه دارم.» اما چيزى كه از اهميت زيادى در كارهاى او برخوردار است نگاه پخته و موقعيت خونسرد و مسلطى است كه چهره اى خاص از او در هنگام روايت گرى، همچون يك جراح كاركشته در شكافتن ريزترين موضوعات به نمايش مى گذارد. براى مثال داستان «ميز ميز است» را مى توان به عنوان پاسخى به بحران مخاطب و خلق فضايى انتزاعى و يا پاسخى به موقعيت زبان اقليت در نوشتار امثال كافكا به زيرذره بين برد. او با گفتن اين نكته كه «امور نامتعارف هميشه زياد از حد جمله با خود مى آورند» به موضع خست در صرف كلمات براى توصيف فضايى انتزاعى واكنش نشان مى دهد يا بحث غلط خوانى را كه در دور زدن يك رويداد تاريخى و بازى با نام ها و امكاناتى تاريخى در داستان «آمريكا وجود ندارد» كاملاً به نمايش مى گذارد. تسلط و تيزبينى خاص به او اين امكان را مى دهد تا از ساده ترين ايده ها و رخدادها با برش و پردازش هاى مختلف كه روند كار را در جهتى به دور از احتمالاتى كه در خوانش اولين سطرها شكل مى گيرند پرتاب كند و همين موضوع به معنى توجه او به ساختار قصه و تشخيص و واكنش به كليشه ها است. بيكسل قبل از آنكه يك نويسنده باشد يك خواننده قهار در تفسير و به دام انداختن مناسبات بين كلمات است و در اين باره مى گويد: «انسان ها در هنگام حرف زدن بسيار كمتر از وقت عمل بر خود مسلط اند. اگر بپرسم مردم چه مى گويد؟ آگاهيم درباره آنان بسيار از وقتى مى شود كه مى پرسم: مردم چه مى كنند؟» او با اين گفته به تصويرى از خود جان مى بخشد كه در حال شنود اعترافات و تراوشات ناخودآگاه زبانى است كه از مراقبه و تسلط متكلم خارج به عرصه تفسير و بازگويى اسرار پشت پرده كلمات گام نهاده اند. زبان، ارتباط و اطلاعات از مسئله هاى اصلى و به قولى از دغدغه هاى بيكسل اند و چيزى كه در كارهايش مى توان به راحتى ديد اين نكته است كه او به مخاطب خود انديشيده است و اين موضوع كه هر نوشته اى خواننده اى را در نظر دارد تاكيد كرده نوشتن را در نهايت نوعى بيان و عرضه كردن چيزى به بيرون مى  شمارد. در داستانى با نام «گزاره» كه تنها ۶ سطر دارد راوى در توصيف هواى برفى و آدم برفى و آرام بخش بودن برف، حرف مى زند و خارج شدن قطارها در اين شرايط جوى را يادآور مى شود و داستان پايان مى گيرد. بعد از خواندن داستان خواننده تازه به فكر فرو مى رود كه راوى چه گفت و چه چيزهايى را نگفت و پنهان كرد. درست در همين زمان است كه «گزاره» به يك داستان نانوشته كه در ذهن هر مخاطب تا حد يك رمان مفصل از وقايع گسترش يافته تبديل مى شود. خود نويسنده در اين باره مى گويد: «بديهى است كه زبان در خدمت انتقال اطلاعات است، اما آشكارا هميشه درصدد است كه اين عمل صورت نگيرد.» او به گفت وگوى دو همسايه در مورد وضع هوا اشاره مى كند. گفت وگويى كه حاوى هيچ اطلاعات تازه اى براى هر دو طرف نيست و مى گويد: «اين گفت وگو هيچ ارزش اطلاعاتى ندارد؛ فقط ارتباط است.» بله، اين دو مسئله متفاوت در زبان است؛ دادن اطلاعات يا ايجاد ارتباط. فكر مى كنم تاكيد بيكسل در به نمايش گذاشتن اين تمايز را بتوان پاسخى به موضع «واقعيت»، «ارجاع» و رابطه اى خارج از منطق دلالت هاى زبان يا همان انتقال احساسى دانست. نويسنده اى كه در پى آزاد كردن و به نمايش گذاشتن ظرفيتى از روابطى است كه در وراى خودآگاهى هر ارتباط كلامى نهفته اند. موقعيتى دورتر از معنا و دلالت ها جايى كه در آن منطق خاصى حكومت مى كند و اشاره به آن تنها از طريق قرار گرفتن در يك رابطه خاص امكان پذير است؛ چيزى نزديك به همان منطقى كه در نامه هاى عاشقانه مستتر است: «نامه عاشقانه پيش از هر چيز به اين منظور نوشته مى شود كه معشوق نامه اى دريافت كند. بيان عشق غالباً تنها اطلاعى است كه چنين نامه اى دربردارد چرا كه منظور نامه خود واقعه نيست. منظور نامه فقط خودش است و نويسنده و معشوقه دريافت كننده.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 9:32  توسط فرهاد اکبرزاده  |