نگاهى به نان سال هاى جوانى
هاينريش بل
فرهاد اكبرزاده
زيرا كه من ريشه هاى تو را دريافته ام
زيرا كه صداى من با صداى تو آشناست
احمد شاملو
تفاهم ركن اصلى نان سال هاى جوانى است. تفاهم بر سر مدلولى مشترك، دردى مشترك و جهانى تافته از تجربه جمعى. گرسنگى شخصيت محورى رمان است. چهره اى كه نه از طريق حضور خود بلكه از برآيندى سايه مقتدرش به تصوير كشيده شده است. «گرسنگى مى آمد و مى رفت، مى آمد و دوباره از بين مى رفت مثل امواج يك زمين لرزه وجودم را درمى نورديد.» (ص۱۲۲) «و اين گرسنگى لعنتى كه همچون حيوان چهارپايى در دل و روده ام مى لوليد طاقت و تحمل اين بوها را نداشت.»(ص۲۱)تفاهم در اينجا از آن سو محور قرار مى گيرد كه ذات ارجاع به تجربه عمومى هدف قرار گرفته شده. قانون دال و مدلول در بازخوانى سوسورى اش نان را دال قطعى، مدلول گرسنگى فرض كرده است. شايد بايد بيشتر به اين توافق عمومى بپردازيم و هر چيز را در منطق مصطلحش در فهم همگانى _ مثل روز- روشن كنيم.نمود غالب زبان شناسى سوسورى را مى توان در گرايشات توده اى به معنا در قالب طرح عقل جمعى يا واقعيت مورد بازخوانى قرار داد. «من حرف مى زنم و تو مى فهمى» كه در يك روند ايدئولوژيك به «من گرسنه ام، تو گرسنه اى. ما حرف هم را مى فهميم» تغيير وضعيت داده است.با اين تفسير تمام توان متن بر مدار همين انطباق صرف شده ناگزير به خواست مفاهمه پيش فرض گرفته شده درباره انتقال موضوع خود گردن مى نهد و در تبعيت از همين قرارداد بسته به واقعيتى زيست شده در حدود تجربه ها و افقى معين (باور ما) در يك مدار بسته استقرار مى يابد. در اينجا اولين چيزى كه به چشم مى خورد سركوب متن از طريق همين پيش فرض قاطع است. بله، بحث بر سر «واقعيت» است همان واژه اى كه ناباكوف در موردش مى گفت: «يكى از آن چند كلمه كه بدون گيومه هيچ معنايى نمى دهند.» «تنها يك شكل درست از عكس وجود دارد كه در تاريكخانه نگهدارى مى شود و ما آن را نمى شناسيم: آن هم حافظه خداوند است. در نظر من اين توضيح آن وقت ها خيلى ساده و پيش پا افتاده به نظر مى رسيد چون خداوند واژه اى بزرگ بود كه با آن بزرگترها سعى مى كردند روى همه چيز پرده بكشند و خود را راحت كنند.» (ص۵۵)
«رئاليسم سوسياليستى» كه مى توان اين رمان هاينريش بل را با كمى مقاومت در آن طبقه بندى كرد نيز تقريباً با همين افق ها به طرح موقعيت داخل گيومه تن داده است؛ موقعيتى منفرد در تناقضى عام و نوستالژيك از همين سطح كه چنان به اين نظام يك به يكى خو كرده كه عاشقانه هاى هاليوودى آنچنان كه گويى به همان شكلى كه عشاق را براى هم ساخته يا تراشيده اند كه تماشاچى و فيلم را «و دهانش مثل هميشه تلخ بود: دهان يك انسان گرسنه كه اعتقادى به عدالت و برابرى در دنيا دارد.» (ص۸۹) ايدئولوژى غالب متن همسانى است. هم قدى من يا كاركتر رمان با ساده ترين و به قولى در دسترس ترين آدم ها، عملكردها و حساسيت ها. «چون من از قيمت مناسب نفرت داشتم.» (ص۱۸) بله اين الزام به باورپذيرى است كه قهرمان سازى را در تخيل كنشى خاص به حاشيه رانده و زخم هاى انسانى را در چارچوبى انتقادى به يارى گرفته است. «اغلب او از من چند ماركى مى گيرد تا به يكى از اين كافه هاى هنرمندان برود، جايى كه او سعى مى كند با زدن كراواتى عجيب و موهاى شانه نزده خودش را مهم جلوه دهد.» (ص ۳۶) نان به تمام پرسش ها پاسخ مى دهد و جست و جو در سطح دلالت هاى علت و معلولى باقى مى ماند. نان در اين شرايط شباهت زيادى به وقتى كه بانك مسبب تمام بدبختى ها بود (اشاره به خوشه هاى خشم جان اشتاين بك) يا كتاب هايى كه در آنها كار، سرمايه يا اختلاف طبقاتى به عنوان علت اصلى معرفى مى شدند، دارد.«در سرش، در اين جمجمه باريك و تخم مرغى شكل شرح كامل و دقيق محل هاى مصرف شكلات مغزدار شهر ما نقش بسته است.» (ص ۹۷) هرچند مى توان به اين مكالمه ماركسيستى در رمان هاى دهه هاى ميانه قرن به عنوان وجهى غالب از آن رو در موقعيت پذيرفته شده (معلوم) نگريست كه آلودگى هوا يا بحران هاى زيست محيطى يا انفجار اطلاعاتى در سال هاى جارى «به چشمانش عميق تر خيره شدم و سعى كردم براى خودم تجسم كنم اگر هفت سال پيش مى آمدم و از او تقاضاى نان مى كردم، چگونه با من صحبت مى كرد.» (ص ۹۷) احتمالاً شعرى كه زندگى ست نيز به همين بديهى انگارى تن داده و با پيش فرض گرفتن نوعى زيست به تعريف اصول همچون مانيفستى از پيش به تائيد همگان رسيده پرداخته است. «فكر اينكه ممكن است نان ها بيات شوند مثل خوره وجودم را مى خورد.» (ص ۱۹) با تمام اين حرف ها خواندن نان سال هاى جوانى لذت بخش است و اين تجربه حداقل براى من از سئوال برانگيزترين مسائل است. شايد بايد به علت ها و دلايل اين نوع تاثيرگذارى بيشتر دقت كرده، به داشته هاى خود با ترديد بيشتر بنگريم. «آنچه را كه درك مى كردم و مى شناختم هرگز برايم به اندازه آنچه كه مى دانستم و نمى شناختم جذاب نبود.» (ص۶۸) احتمالاً جايى براى طرح اين موضوع در ميان انبوه متون زيبايى شناسى كه از نويسندگان و نشانه شناسان ساطع شده وجود خواهد داشت كه بگوييم برخلاف تصور معمول لذت بردن از يك رمان نه تنها به صنايع و بدايع طرح شده ختم نمى شود بلكه به چيزهاى زيادى مثل سرما، گرسنگى و بى خوابى و خيلى چيزهاى ديگر نيز بستگى دارد.براى مثال فرويد سناريوى كوتاه «بچه اى دارد كتك مى خورد» را براى طرح همذات پندارى هاى چندگانه كودك در مورد كتك خوردن پيش مى كشد و به احساس خوشايندى مى پردازد كه كودك از تفسير اين صحنه در خود حس مى كند: «پدرم اين بچه را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.» ايمنى توليد شده از اين برداشت امكانى است براى ارضاى مبهمى در حوزه ناخودآگاه و اگر دقت كنيم مى بينيم كه برف پشت پنجره گرماى بخارى را دلچسب تر كرده است: «و به مردى فكر مى كردم كه براى ما درباره سفر هيات اكتشافى به قطب شمال نطق مى كرد و توضيح مى داد كه چگونه ماهى هاى زنده را پاره مى كردند و خام قورت مى دادند.» (ص۲۳)يا در تفسيرى ديگر اين وضعيت را به خواستى مازوخيسمى نسبت داده و اشاره مى كند: «اگر من تنبيه مى شوم، بايد آن را خواسته باشم.» كوسه اى پاى شناگرى را مى درد. مردى مغز عابرى را متلاشى مى كند و هزاران نمونه كه در معجونى ساد و مازوخيسمى هر شب براى خوابى آرام به خورد مخاطبان داده مى شود.
در شکل سوم تفسیرش سوژه به« مثابه تماشاگر» ظاهر می شود جا دارد به وجه اعترافی که در روایت اول شخص رمان نهفته توجه کرده به امکان چشم چرانی که در این افشایه گونه ها مسستتر است نیز اشاره کنیم و بپذیریم ما لذت ناخوداگاه را در جایی که منظورمان نبوده است نیز خواهیم یافت. اما از این سه وضعیت همذات پندارانه فرویدی که مصدایق زیادی را می توان برایشان در متن جست وجه اول از اهمیت بیشتری برخوردار است تا جایی که حتی این گفته از پاسكال در چند قرن قبل نیز را به چالش می کشدکه از انرژی همین امنیت نیرو گرفته نا خواسته بر موقعیتی ناظر دوراز واقعه (مرگ برای همسایه) گام نهاده است« زندگى مانند زيستن در زندانى است كه هر روز هم بندان را براى اعدام از آن به بيرون مىبرند».
ود ر نهایت حرف زدن درباره آن سالهای جوانی حرف زدن در مورد حسرت است. حسرت؛که شکل خاصی از زمان حاضر، تنزل یافته است و شکل خاصی از گذشته که پر شورمی نماید.هر چند که می دانیم این اکنون و آن گذشته هیچ یک به راستی تاریخی نیستند وهردو به حرکت مبهم و صور زوال استوارند.« من این سالها را همان طور که انسان یک یادگاری را هنگام گرفتن به نظرش خیلی با ارزش و مهم می رسیده است، دور می اندازد، دور ریخته ام؛ مثل یک قطعه سنگ که انسانی از قله مرتفع مونت بلان به عنوان یادگاری بر می دارد و از آن نگهداری می کند، ولی ناگهان به این نتیجه می رسد که حرکتش بی ثمر بوده است. 95»
پی نوشت ها
* نام داستان کوتاهی از فرانتس کافکا
* شعری که زندگیست. شعری از احمد شاملو که در ان به طرح موقعیت شعرو شاعر ودر جامعه انروز وتطبیق این همه با زندگی پرداخته است
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 10:39  توسط فرهاد اکبرزاده
|