تبليغاتX
همیشه
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده
 
نگاهی به برج
اثر جی جی بالارد
فرهاد اكبرزاده
118476.jpg
                                                            
                                                                  «هرآگاهى، آگاهى به چيزى است» 
                                                                                         ادموند هوسرل
نمود مهمترين شكل تقليل پديدارشناسانه جهان فرهنگى به جهان تجربه فورى ما، يا آنچه هوسرل «زيست جهان» اش مى خواند را مى توان در رويكرد به نگاه انتقادى در انديشه آپوكاليپسى ِ(فاجعه جهانى) نسبت به پيامدهاى احتمالى تكنولوژى مدرن ديد.
برج مصداق اين تقليل پديدارشناسانه جهان به ايده است. برج يك آنتى اتوپيا است، آرمانى مينياتوريزه شده، با محوريت تاريخى جدال بين طبقات.۱ «وقتى وايلدر به اين سكنه ويژه فكر مى كرد و فاصله خود در طبقه دوم را با دژهاى آنان در بلندى هاى ساختمان مقايسه مى كرد، فاصله اى كه از نظر طبقاتى به اندازه فاصله رعيت و ارباب است، بى قرارى و رنجش و نفرت فزاينده اى همه وجودش را فرا مى گرفت» (ص۹۱)
برج يك شهرعمودى است نشانه اى قدبرافراشته و آشكار، مكانى براى وقوع و روايت؛ امكان بازيابى و رساندن مفاهيم به بدويت و انجماد نقطه صفر. درباره اين انجماد تعاريف همين قدر مى توان گفت كه: «برج با كارايى بسيار وظيفه حفظ ساختار اجتماعى مورد حمايت خود را بر دوش داشت.» (ص۶۲) برج يك محور عمودى است؛ نمايش اقتدارآميزى از تمركزگرايى تخيل مدار. برج تجسم يك ارگانيسم است: «انگار اين برج نوعى حضور جاندار و زنده و غول آسا بود كه بر سكنه سايه افكنده بود و از موضع قدرت بر همه رويدادها نظارت مى كرد. چيز جالبى در اين نوع احساس بود- آسانسورها كه مثل پمپ در چاه بلند برج بالا و پايين مى رفتند شبيه پيستون هايى بودند كه در حفره قلب كار مى كردند. سكنه اى كه در راهروها آمد و شد مى كردند سلول هايى بودند كه در شبكه اى از شريان ها حركت مى كردند، و چراغ هاى آپارتمان ها چيزى نبود جز نرون هاى مغز.» (ص۶۸) برج، يك استعاره است، بسترى كه زمان، روان، اخلاق و ديگر مفاهيم را در خود حل كرده و معجون ديگرى به دست مى دهد. «برج ساعت درونى خاص خود را داشت، كه شبيه يك فضاى مصنوعى روانشناختى بود، و با آهنگ خاص خود حركت مى كرد؛ نيروى محركه و تعيين كننده ريتم برج آميزه اى از دو چيز بود: الكل و بى خوابى.» (ص۲۳) تفاوت ركن اصلى وجود برج است و معيار و ميزان سنجش نيز تابع همين ركن: «مستى معيارى شده بود كه لنگ موفقيت يا عدم موفقيت پارتى ها را با آن بسنجد.» (ص۵۵) برج محل مراقبت و تنبيه است: روى بام رفت و از آنجا به آلكاترازهاى (نام زندانى در آمريكا) عظيم مجاور را كه برج مسكونى نام داشتند تماشا كرد.» (ص۸۸) برج آزمايشگاه بزرگى براى كشت، توليد و سنجش مقاومت گونه هاى متفاوت انسانى است. «مجتمع مسكونى گونه اجتماعى تازه اى مى آفريد، شخصيت سرد و غيرعاطفى، شخصيتى كه در مقابل فشارهاى روانى زندگى در برج مقاوم و تاثيرناپذير بود و حداقل نياز را به خلوت داشت؛ اين گونه جديد مثل گونه ماشين پيشرفته اى در محيط خنثى به سرعت تكثير پيدا مى كرد.» (ص۶۲) و مهمترين نكته اشاره به اين موضوع است كه: برج تصوير تمام قدى از مدرنيته تحقق يافته است.
از اينها كه بگذريم تجربه خواندن برج ناخودآگاه «كورى» رمان معروف ژوزه ساراماگو را به ذهنم متبادر مى كرد.«بعد از ظهر آن روز لنگ متوجه شد كه مدتى است كه دارد به جمله آخرى هلن وايلدر فكر مى كند.» (ص۳۴) نمى دانم چقدر اين شباهت ها مى تواند براى به ياد آوردن يك اثر از طريق اثر ديگرى منطقى به نظر برسد ولى چيزى كه در هر دو اثر و شايد در هر سه (هنگام خواندن كورى به«طاعون»
آلبر كامو فكر مى كردم) مشترك بود نوعى تخيل موقعيت گرايانه در قالب مكان بود. هر سه استعاره كه مكانى را در خود محاط كرده اند با ديدى انتقادى به نوعى نفوذناپذيرى (قرنطينه) در داخل خود اجازه شكل گيرى مى دهند و خوب هدف كار كاملاً روشن است. «من مى خوام يه فيلم مستند تلويزيونى در مورد اين برج هاى مسكونى درست كنم. مى خواهم درست و حسابى با يك ديد سخت انتقادى به فشارهاى جسمانى و روانى ناشى از زندگى توى اين مجتمع هاى عظيم مثل همين جا بپردازم.» (۲۹) هر سه اثر دچار نوعى شيوع و ريشه دوانى آميبى اند. احتمالاً بايد «شهرتروا» در منظومه ايلياد اثر باشكوه هومر را نيز به اين سه افزوده و اسب تروا را با «طاعون» در رمان كامو؛ «كورى» در اثر ساراماگو و اختلال هاى پيش بينى نشده در سيستم برج هم خوان ديد. «مجتمع به نظرش «صندوقچه پاندرا»۲ مى آمد كه درهاى هزارگانه آن يكى يكى به درون باز مى شد.» (ص۶۱) اختلاطى كه به آزمايشگاهى از «شدن» در آنجا امكان داده و رخداد ها را به نهايتى از كنش وامى دارد. منطق صندوقچه پاندورا منطبق با شيوع همه جانبه در سطح نشانه سرايت را با روايت همخوان كرده است. ايده، استعاره، شهر، تن، شناخت يا سازه، تاب مقاومت در مقابل نفوذ و ريشه دوانى روايت را نداشته، نمى توانند از نقد و نفوذ مصون بمانند. اين نقد كه در ذات روايت مستتر است خود به افشايه اى از شكست (اسطوره زدايى) سيستم ها و آلترناتيوهاى بنيادين انديشه مدرن در قالب يك رمان خواندنى جان بخشيده است.
پى نوشت ها:
۱- اشاره به اولين جمله از مانيفست ۱۸۴۰كارل ماركس و فردريش انگلس
۲- بعد از دزدى آتش به دست پرومته، زئوس زنى به اسم پاندورا آفريد، با اين زن صندوقچه اى بود پر
از بدى. پاندورا با باز كردن در صندوقچه بدى هاى انسانى را يكى يكى به جهان مى فرستاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 14:4  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 

نگاهى به: داستان مادرى كه دختر پسرش شد
نوشته قلى خياط
نشر نگیما 
فرهاد اكبر زاده
116985.jpg
«او (نويسنده) مرد، زندگى كرد و از نو مرد.»
موريس بلانشو
وقتى اولين جمله يك رمان ۲۷۶ صفحه اى را با «ناگهان» آغاز مى كنيم به اين ايده كه در اثر تجربه يا گوشزدهاى ساختارگرايانه به نوعى حساسيت روى اولين جمله يك رمان تبديل شده توجه كرده تلويحاً در مى يابيم كه اين متن هر آن خواننده را با يك «ناگهان» غيرقابل پيش بينى غافلگير خواهد كرد. «تجربه گذشته خود من به من خوب ياد داده بود كه گاهى نصف يك عمر لازم است تا تصميم بگيريم كه از نصف باقى آن صرف نظر كنيم.» ص۱۳۰ ناگهان يك سياهچاله زمانى است. گره اى در دستور و نگرش خطى به زمان؛ تكثير اضطراب وقوع در مدام و هميشه.گاهى و البته گاهى آگاهى به اين موضوع كه يك اثر معين چندين نوع رابطه را به طور همزمان بين واحدهاى سازنده خود به كار مى گيرد و در نتيجه، به طور همزمان از چندين قاعده پيروى مى كند باعث نشود تا به دنبال مولفه هاى اصلى يا به گونه اى وجه غالب متن نگرديم يا حرف آخر را اول نزنيم و نگوييم كه متن با چشم اندازگرايى خود سعى در به مركز كشيدن شخصيت ها، مفاهيم و كنش ها براى نشان دادن لايه هاى مختلفى از يك «من»: (آغازگاه حوزه رمانتيك يا روانشناختى)، يك «ديوار»: (پرسه زدن در مرز آلترناتيوها) يا يك «آگاهى= جابه جايى» است: (از مدت هاى مديد جامعه شناسان جاى فيلسوفان و عارفان را گرفته بودند و روانكاوان جاى كشيشان و راهبان را. ص ۱۹۰) در قدم بعد چيزى كه مى توان درباره «داستان مادرى كه دختر پسرش شد» گفت؛ نمود خيره كننده اى از نوعى گره منطقى يا اگر دقيق تر بگوييم نوعى به هم ريختگى زمانى است (به چالش كشيدن بحث تقدم و تاخر «حكايت تيك و تاك»). «گاه گاهى كلمه مرگ خط زده شده بود و يا اين عشق بود كه جاى خود را به مرگ مى داد. گويى نويسنده در انتخاب اين دو واژه هميشه در ترديد بوده يا اين كه بى وقفه آنها را با هم ديگر اشتباه مى گرفت.» ص۶۲
اين جابه جايى كه از به هم ريختگى يا محو ايستگاهى براى چشم اندازى در زمان حاصل شده خود موضوعى است كه ناخودآگاه حافظه را به سمت مثال ژارژنت از رمان معروف مارسل پروست «در جست وجوى زمان از دست رفته»، پرتاب مى كند: «سال ها بعد فهميديم كه اگر در آن تابستان ما هر روز مارچوبه خورده بوديم، نتيجه اش اين بود كه خدمتكارى كه مسئول پوست كندن آنها بود، به اين دليل كه بوى آنها موجب مى شده كه او دچار حمله هاى آسم شود، مجبور شود براى رهايى از آن، آنجا را ترك كند.» «چه كسى مى داند، حتى شايد همين پدربزرگ سرباز ديگر، روزى بى آن كه بداند با يك حركت ساده مداد، بزرگترين شانس زندگى مرا به من هديه داده بود: از روى ليست محكومين به مرگ در اتاق هاى گاز، نام دختر جوان پاريسى مارى _ آنژسولن را خط زده، به او زندگى دوباره داده بود تا او بيست سال بعد مادر من شود.» ص ۲۰ در اين فرآيند كه گذشته؛ آينده و حال را در يك به هم آميزى دچار موضع متفاوتى كرده، قطعيت گزارش صرف را كه با نمود افعال ماضى «بود» به قطعيت تام و تمام مى انجاميد مورد تهديد قرار مى دهد. «جواب مارس به اين پيشنهاد غيرمنتظره ابتدا يك نه مطلق شد، بعد يك نه ساده، بعد يك نه با ترديد و بعد... شروع كرد به فكر كردن.» ص ۱۱۲اين وضعيت اين امكان را ناخودآگاه در خود دارد تا «حال» را از طريق بازخوانى ها و چشم اندازى از مراكز مختلف در «گذشته» مورد دستكارى قرار داده و نوعى وضعيت پيشگويانه را به منطق زمانى متن هدايت كند.
جايى كه گذشته امروز است و فردا ديروز. «ما ديگر تاريخ را نمى نويسيم، آن را برنامه ريزى مى كنيم، دستكارى مى كنيم.» ص۳۷ احتمالاً همين وضعيت در مورد تحليل زواياى شخصيت محورى رمان از چند منظر نيز قابل طرح است. جايى از لويى آراگون اشاره جالبى درباره انقلاب روسيه خوانده بودم به اين مضمون كه: اگر تفكر را مقياس بگيريم اين انقلاب در بهترين حالت يك بحران مبهم در حد وزارتخانه ها است و تاكيد مى كرد كه اگر اين حركات انقلاب نام گرفته صرفاً به خاطر سوءاستفاده از زبان است. در اين سطح از خوانش مى توان اسكيزوفرنى يا تجربه عارفانه را با چرخشى مبهم در حوزه ضماير (مركز همذات پندارى و اين همانى ها) توضيح داد. «آيا من كمى او مى شدم، آيا افكار او واقعاً در افكار من مى ريخت؟» ص۲۶۵ در اين موقعيت نويسنده (اراده پنهان قدرت براى نمايش چندگانگى) يا خواننده (آينه گردانى بين بيمار و پزشك) تمام  بار شخصيت ها، كنش و روايت ها را در يك كاسه شدن سوژه و ابژه در متن خويش حس مى كند و به جنونى كه ديگر نقاب نيست تن در مى دهد.
«هيچ موجود زنده اى به جز انسان صاحب اين ايده اسفبار نبوده است كه زندگى را بايد فكر كرد. ما خواستيم زندگى را فكر كنيم، پس به ناچار مرگ را ابداع كرديم. حيوانات هرگز نمى ميرند، دلم مى خواست مى توانستم تمام ارسطويم را از دست بدهم تا مستى رقص زنبورى را به دست آورم.» ص۱۲۲
در اينجا جنون شايد تنها از آن سو كه نشان دهنده لحظاتى است كه نقاب ها، بازايستاده از مراطبه و جابه جا شدن؛ در جمودى مرده وار در هم مى آميزند. «خلاصه مى كنم، با پدر پيرم از اندوه مى مردم، با عموى جوانم در جنگ، با مارى- آنژ در اردوگاه هاى لهستان. آرى مى شود تولد قرنى را به چشم نديد و ليكن با غم و درد آن در ته دل و روده و روح و جان خود زيست.» ص۶۵

نويسنده قهرمان خود را که يك پاريسي دورگه است (پدر روس و مادر فرانسوي) را به قلب رخداد هاي ايدولوژيك قرن واروپا دو قطبی سالهاي آلمان شرقي؛ غربي مي برد. تا به اتكا به تفاوت های موجود به بررسي و تحليلي از زوايا و زبان شخصيت هايش می پردازد و با ظرافت خاصي خواننده را در يك موقعيت توريستي، همراه با اطلاعات کاتالوگی به گشت وگذار در زمان و مكان ها و شركت در جلسات ايدیولوژيك و زير زميني مي خواند. ولی در این اثنا از داوری و طرح مواضع فردگرایانه که در قالب گزین گویه ها قالب ریزی شده اند نیز غافل نبوده به نوعی تفکر مانوی مستتر در خلال این همهمه اجازه حیاتی مضاعف می دهد. «ايمان من فقط به انسان بود؛ به فرد تنها، به دوست، آشنا، به كسي كه جلوي چشمان شما نفس مي كشد، درد مي كشد، زندگي مي كند و ميميرد. ص130»

یاوقتی که نیچه وار فریاد می کشد:«واي به حال كسي كه خوشبختي كوچكش به پاي تاريخ ِبزرگ جهان بسته شده باشد ص130»

گزین گویه ها در تمام سطح متن پراکنده اند سیاه چاله هایی که گاه خواننده را مثل یک گودال مهیب در خود می کشند « قانون و اخلاق، هميشه قانون و اخلاق ِ فاتح هاست 48وعبور به سطرها و کلمات بعد را حداقل تا لحظاتی به تاخیر می اندازند. «مذهب مرتد دشوارترين مذهب هاست، چرا كه اوبايد ايمانش را بر روي پوچ بنا سازد.190 »

   از این گذشته بدون در نظر گرفتن توصیفات گاهن بالزاک وار اثر، لحن کلی به سمت نوعی شاعرانگی محزون که با ترکیب سازی ها(تتابع اضافات) عینی، ذهنی یا گاهن کاملا ذهنی، نثر را به ورطه تصنع و نوعی شعرگونه گی آرمانگرایانه سوق داده است :« من ِ كافر ِ مرتدِ دردمند، يهوداي خائن خودم 230 » یا « در عمق عميق شاد پناه گاه ايمن زن 54»

با وجود تمام این حرفها داستان مادری که دختر پسرش شد. داستان داوری ست. شرح دغدغه ها و التهابات کهنسال نویسنده ایست که ازآغشته گی کلمات وارزشی کردن گزارهایش دریغ نکرده به داوری های مختلف در مقابل متن خویش میدان داده است.« رسم و كاردنيا همين است. براي اينكه مادري بتوان يك لحظه از تماشاي دويدن و بازي كردن كودكش لذت ببرد، طبيعت بايد ده تا از بهترين گلهايش را قرباني كند. زندگي را به اين شكل ساخته اند فرزندم نه بايد دنبال عدالت گشت ونه زياد دنبال حقيقت. اولي وجود ندارد و دومي ديده نمي شود.186».

  

پي نوشت ها

*  نيچه / دلوز / دكتر پرويز همايون پور/ نشر قطره

 

 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 11:40  توسط فرهاد اکبرزاده  |